خرید بک لینک
عکس کاغذ شکلاتی رو که توی اون کافیشاپ تنگ و تاریک کنار چاییمون بود برام میفرستی. چند ثانیه ای به اسم کافیشاپ خیره میشم. نمیدونستم که برش داشتی و داریش. به فکر فرو میرم و اکران خاطرهها شروع میشه. اولین من و تو، اولین چایی، اولین کافیشاپ، و بزرگترین فنجون چاییای که به عمرم دیدهام! ذهنم سراسر مال تو میشه. و قلبم هم. یکباره زمستون میشه و من هوس میکنم توی هوای سرد دی ماهی کاپشن قرمزم رو بپوشم و کنار دستت راه بیفتم توی کوچهها و خیابونهایی که نمیشناسم و توی تمام کافهها و پشت همهی میزها، روبروی تو، و تنها تو، بنشینم. دست میبرم و از لا

برچسب: ای یار دوردست که دل میبری هنوز,اي يار دور دست,ای یار دوردست که دل, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 19:06

گوش دادن به TED یکی از عادتهای منه. داشتم یکی از آخرین تاکها رو گوش میدادم. Pico Iyer صحبت میکرد و از جملهی تاکهایی بود که دوست داشتم. توی زندگی من لحظاتی هست که به هر دو سمت متناقض ماجرا کشش دارم. برای نمونه، هم اون آسودگی بودن توی خونه رو دوست دارم که باعث این فکر میشه که همه چی در کنترلمه، و هم از یکنواختی و بیماجرایی این وضع بیزارم و دلم ماجراجویی و هیجان و تجربههای نو میخواد. خوب میفهمم وقتی میگه At home it's dangerously easy to assume we're on top of things و این رو هم دوست داشتم و به شکلی تجربهاش کردهام: You fall in love… you lose the friend… the lights go out… and it's then when you're lo

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 2:55

interlude مکان: آشپزخانه. زمان: بعد از ظهر جمعهمامان: سین؟ می خوای بری دوش بگیری؟ من: نوچ! مامان: چرا؟! من: خب برای این که همین امروز صبح دوش گرفتم! مامان: اوه واقعا!؟ خب پس هیچی. من: مامان! (با لب و لوچهی آویزون) خب یعنی چی؟ یعنی معلوم نیست چقدر تمیزم؟ انقدر کثیف به نظر میام که منو حواله میکنی به حموم؟ مامان: (خیلی خونسرد) نه! آخه تو همیشه تمیزی و معلوم نیست کی رفتی حموم. من خیلی خیلی خوشحال و با نیش تا بنا گوش باز صحنه رو ترک میکنم! (پرده) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 19:11

خوشا به حال جوی مولیان! که صرف بودنش کافیست تا امیری را بیکلاه و برهنهپای و دل در کف به سوی خویش کشد...

برچسب: شاد باش و دیر زی, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 15:22

!Here you are * !Coffee with Shakespeare هیچ مقطعی به دلپذیری دوران کارشناسی نیست! با این که همیشه و در هر مقطعی – حداقل روی کاغذ! – دانشجوی خوبی بودم، اما هنوز احساس میکنم اگر به اون دوران باز میگشتم دانشجوی بهتری بودم و دانش بیشتری میجستم! "هملت" و "وداع با اسلحه"؛ این دو قابلیت عجیبی دارند در دیوانهوار دلتنگ کردن من برای اون سالها! Coffee with Shakespeare a book by Stanley Wells and Joseph Fiees*

برچسب: p what does it mean,p what does this mean in texting,p what does this smiley mean,p what does it mean in chat,p what does it mean in facebook,p what does it mean in html,p what does it stand for,what's p download,p emoticon what does is mean,p value what does it mean, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 15:22

خیال پریشان و دل بیقرار و خواب آشفته!
سخن بیشتری نیست!


برچسب: لبخند,لبخند بزن,لبخند زندگی,لبخند تو,لبخند ژکوند,لبخند زیبا,لبخند تلخ,لبخند خدا,لبخند بزن به زندگی,لبخند میزنم, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 15:22

دیروز به دان گفتم که این روزها on the edge of depression هستم. گمانم چیز جالب یا مناسبی برای گفتن به یک پسر شونزده ساله نبود! فقط امیدوارم چیزی که گفتم بین شوخیها و شیطنتها و انرژی جاری توی گفتوگوها گم شده باشه. دو شاگرد خصوصی داشتم که پدرشون رو سال قبل به خاطر سرطان از دست دادند و همین چند روز پیش متوجه شدند که گویا حالا مادرشون هم مبتلا به سرطانه. همین دیشب یکی رو همین حوالی به قتل رسوندند. یکی از بستگان مبتلا به ام اس این روزها شرایطش بسیار وخیم شده. هر کدوم از این تیترواره ها یک داستان طولانی در پس دارند. داستانی به بلندی زندگی همهی آدمهای اصلی و فرعی

برچسب: در بهاران مست, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 15:22

کلاسهایی که برای تابستون گرفته بودم به خوشی و سلامتی رو به اتمام بود و نقشهی یک تعطیلات شش هفت روزه پیش از شروع سال تحصیلی بدجور قلقلکم میداد. اگرچه این تعطیلات هم به معنای سفر رفتن یا بیکاری نبود اما لازمش داشتم تا مدتی از کلاس و تدریس و بیرون رفتنهای مداوم رها باشم. یک سرماخوردگی نابههنگام البته همهی این برنامهها رو زیر سوال برد! با یک سردرد ناگهانی و فزاینده سر آخرین کلاس این هفته شروع شد به تهوع و سرگیجه رسید و گرفتگی صدا و عطسه و سرفه و یک شب بد و خواب با طعم ناله و زاری رو به دنبال داشت و به دکتر رفتن و آمپول و دارو و استراحت انجامید و

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 15:22

ماهی قرمزها صبح مردند. هر دو. نمیدونم. شاید هم همون دیشب مردند. مثل من، که همون دیشب مردم... چشمهام خستهی سوگواری دیشباند. + از نداشتنت میترسم از دلتنگیت از تباهی خودم همهاش میترسم وقتی نیستی تباه شوم. عباس معروفی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 15:22

من، و سیب سرخی که دلم نیومد بخورم؛ من، و بافتهی کج و کوله ای که توی روزهای مریضی در رختخواب! بافتم و توی هر رجش هزار فکر و خیال به هم تابیدن و حالا باید بره به پستویی به نام ته کمد! من، و ورق های پراکندهی تمرینات دورهی طراحی که وقتی به تاریخ نوشته شدهی زیرشون خیره میشم، به هیچ عنوان حاضر نیستم بپذیرم که سه سال گذشته. من، و تسکین عجیبی چون تمیز کردن وسواسگونهی اتاقم که رهام نمیکنه. من، و انتظاری پوچ برای همراهی و همفکری ای و همدلی ای که باید از اون سو برسه و نمیرسه. من، شروع پاییز، جنبش حس غریبی ته دلم که غمگنانه شاده و همونقدر که بیتاب

برچسب: این سیب هم برای تو,این سیبو میبینی,اين سيب هم براي تو,فیلم این سیب هم برای تو,این خاکا شمیم سیب حرم داره,این ریش برادر سیبیله,این خاکا شمیم سیب,این خاکها شمیم سیب حرم داره, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 15:22

با لبخند به بابا گوش میدادم که داشت از طعم خوش قهوهای که ظهرهنگام از سر هوس درست کرده بودم تعریف میکرد؛ گوش و نگاهم به اون بود و دستهام بی اختیار و بیهدف فنجون خالی خودم رو میچرخوندند. خواستم بلند شم و فنجونها رو بشورم که نگاهم به داخل فنجونم افتاد. به کوههای صخرهای داخلش نگاه کردم که عجیب، عجیب، شبیه کوههای صخرهای خواب دیشبم بود... در سفر بودم دیشب. سفر در جادههای پیچ در پیچ، بین کوههای صخرهای بلند! و فنجان تو دنیاییست سرشار از وحشت و زندگیات ، سفرها و جنگهاست. چه بسیار عاشق میشوی و بسیار میمیری ... سرنوشت تو سفر در عش

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 15:21

صفحه بندی